مرد تنها فرهاد
خواننده : فرهاد مهراد سروده :شهیار قنبری آهنگساز :اسفندیار منفردزاده ترانهٔ آهنگ با صدای بی صدا مث یه کوه بلند مث یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد با دستهای فقیر با چشمهای محروم با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد شب، با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سایه اش هم [...] ...

خواننده : فرهاد مهراد

سروده :شهیار قنبری

آهنگساز :اسفندیار منفردزاده

ترانهٔ آهنگ

با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

شب، با تابوت سیاه

نشست توی چشمهاش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک

سایه اش هم نمی‌موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته

تنهای تنها

با لبهای تشنه

به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطره، قطره

قطرهٔ آب، قطرهٔ آب

در شب بی تپش

این طرف، اون طرف

می‌افتاد تا بشنفه

صدا؛ صدا …

صدای پا، صدای پا …

این شعر و موسیقی فوق العاده، بر صدای فرهاد نشسته‌است و حس غربت و تنهایی را به خوبی به شنونده القا می‌کند .

در اکثر اجراهای فرهاد این حس غم که گویا حنجره اش نمونهٔ کاملی برای ابراز تلخی‌ها، خشونت، صلابت، سختی‌ها و آن گرمای خاص خود است، به چشم می‌خورد .

اولین بار که این آهنگ و در فضای آن زمان، برای فیلم«رضا موتوری» مسعود کیمیایی ساخته شد، بسیار تأثیرگزار واقع شد.

این سبک از خواندن، که فرهاد خود مبدع آن در ایران بود و فریدون فروغی پس از وی توانست در قالبی دیگر آنرا ارائه کند، بسیار شگرف و تازه می‌نمود و دههٔ ۴۰ و ۵۰ را فصلی نو در این سبک کوبنده می‌توان دانست.

ترانهٔ زیبا و غیر متعارف «مرد تنها» و ارکستر نه چندان بزرگ آن موقع اسفندیار منفردزاده، انقلابی در نوع خود بود. به گونه‌ای که منفردزاده راهی را که فرهاد در خوانندگی طی کرد، پس از آن در حیطهٔ آهنگسازی گذراند و از آن موسیقی کوچه بازاری و نوازندگی در کافه‌های شهر به آن موسیقی کاملاً نخبه گرا دست یافت.

شاید صدای پر از خشم و خش فرهاد بر روی صحنهٔ موتورسواری «رضا» (بهروز وثوقی) در خیابان‌های زمستانی، حس خاصی را به تماشگری که در آن زمان بر صندلی سینما تکیه زده بود، می‌داد و یا در سکانس تیمارستان، ریشخند طعنه آمیز یکی و خواندن دیگری و گفت و گوی رضا با مادرش و پایانی متفاوت از فیلم‌های فارسی وقت و بی فرجامی رابطه رضا و فرنگیس، همه و همه شکلی بدیع داشت.

و آن صدای زنگ زده و گرفته که می‌خواند:«با صدای باد … صدای باد»، زوزهٔ زمستانی را یادمان می‌آورد و تمام آنها و ترانه شهیار قنبری با تعابیری نو و ریتم خاص خواندن فرهاد به حق جایزهٔ بهترین موسیقی متن را برای فیلم در «فستیوال سپاس» سال ۴۹ در برداشت.

شاید به سختی کسی می‌توانست باور کند که فرهاد در آن بحبوحهٔ زمانی، پس از جدایی از گروه «بلک کتس» و بیماری خواهرش بتواند به یکباره به چنین موفقیتی دست یابد.

ترانه ی«مردتنها» هم‌زمان با اکران فیلم، بر روی صفحات موسیقی راهی بازار شد و آنچنان پرطرفدار شد که فرهاد به سرعت، مبدل به ستاره‌ای محبوب شد.

شاید این جرقه‌ای بود تا فرهاد بزرگ بتواند نهضت روشنفکری در عرصهٔ موسیقی دههٔ بعدی (۵۰) را پایه گذار شود، و سرآغاز آن شود که سبکی که دارای اصالتی که خاص مرام فرهاد است را به ما عرضه کند.

اینجا میتوانید این ترانه بسیار زیبا رو گوش دهید